داستان کاپ کورن
سلام دختر نازنینم
روز جمعه من و بابایی تصمیم گرفتیم که بریم توی جنگل های اطراف دور بزنیم تا هم خودمون تفریح کرده باشیم و هم شما یه کم روحیت عوض بشه و کمتر بهانه بگیری
اما دخترم هنوز ١٠ دقیقه نشده شما خوابت برد و هیچی از اون همه زیبایی رو ندیدی و مامان کلی حرص خورد
بعد ما با خودمون گفتیم حالا که شما خوابی بریم واز خودمون پذیرایی کنیم و کاپ کورن بخوریم البته نه اینکه ما بد جنس باشیم آخه سس و ادویش برای شما خوب نیست
دختر نازم بابا کنار خیابون پارک کرده بود و تازه یه ظرف کاپ کورن برای من آورد و رفت که ظرف خودش رو بگیره که ناگهان من فقط صدای ترمز یک ماشین رو شنیدم و بعد ضربه محکم که از پشت به ماشین وارد شد

عزیزم در فاصله چند ثانیه که همه چی تمام شد من فقط به این فکر می کردم که چطور این اتفاق افتاد و چی شد و مواظب بودم که سر تو به چیزی نخوره
دختر گلم این چند ثانیه به اندازه هزار سال گذشت و در نهایت ما به ماشین جلویی خوردیم و ماشین افتاد توی جوی کنار خیابون و بابایی که از ترس قالب تهی کرده بود
اومد بالای سر ما و تو هم که از خواب بیدار شده بودی وحشت زده گریه می کردی ![]()
کلی آدم جمع شده بودن و هر کدوم سعی میکردن کمک کنن![]()
اما خدارو شکر شما خیلی زود آروم شدی و بعد هم یه آقای شیرینی فروش ما رو برد توی مغازش و اجازه داد تا رسیدن پلیش اونجا بمونیم![]()
خلاصه دخترم مامان نمیدونه با چه زبونی و چند هزار بار باید از خدا تشکر کنه که شما تو بغلش خواب بودی وگرنه ممکن بود اتفاقات بدتری پیش بیاد
عزیز دلم ماجرا با چند تا کوفتگی تو بدن مامان و اون آقای راننده و دو تا ماشین داغون شده تمام شد ![]()
دختر نازم هزاران بار خدا رو شکر که حتی یه کبودی کوچیک هم روی بدن نازنین شما نیست
ما هردو عاشقتیم دخترم خدا دوباره تورو به ما هدیه داد
هدیه قشنگم هزاران سال زنده باشی
اینم دخترم با چهار تا دندون



داستان کاپ کورن
